تبليغاتX
حکایت غول چراغ جادو
فرمانبردارم سرورم

چند روزی مسافرت بودم.


هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است!

نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن ...

دکتر علی شریعتی


نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم آبان 1388 توسط علاءالدین

روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسيار دردش آمد ...


یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!

یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!

یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!

یک یوگيست به او گفت : این چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعيت وجود ندارند!!!

یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایين انداخت!

یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!

یک  روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پيدا کند!

یک تقویت کننده  فکر او را نصيحت کرد که : خواستن توانستن است!

یک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!

سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بيرون آورد...!


آنکه می تواند انجام می دهد و آنکه نمی تواند انتقاد می کند.

جرج برناردشاو



نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم آبان 1388 توسط علاءالدین

خطرناک است دیگر!!



ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم آبان 1388 توسط علاءالدین

شهری بود كه در آن همه چیز ممنوع بود. و چون تنها چیزی كه ممنوع نبود بازی الك دولك بود، اهالی شهر هر روز به صحراهای اطراف می‌رفتند و اوقات خود را با بازی الك دولك می‌گذراندند. و چون قوانین ممنوعیت نه یكباره بلكه به تدریج و همیشه با دلایل كافی وضع شده بودند، كسی دلیلی برای گله و شكایت نداشت و اهالی مشكلی هم برای سازگاری با این قوانین نداشتند.

سالها گذشت. یك روز بزرگان شهر دیدند كه ضرورتی وجود ندارد كه همه چیز ممنوع باشد و جارچی‌ها را روانه كوچه و بازار كردند تا به مردم اطلاع بدهند كه می‌توانند هر كاری دلشان می‌خواهد بكنند.

 جارچی‌ها برای رساندن این خبر به مردم، به مراكز تجمع اهالی شهر رفتند و با صدای بلند به مردم گفتند:"آهای مردم! آهای...! بدانید و آگاه باشید كه از حالا به بعد هیچ كاری ممنوع نیست."

مردم كه دور جارچی‌ها جمع شده بودند، پس از شنیدن اطلاعیه، پراكنده شدند و بازی الك دولك‌شان را از سر گرفتند..

جارچی‌ها دوباره اعلام كردند: "می‌فهمید؟شما حالا آزاد هستید كه هر كاری دلتان می‌خواهد، بكنید."

اهالی جواب دادند: "خب! ما داریم الك دولك بازی می‌كنیم."

جارچی‌ها كارهای جالب و مفید متعددی را به یادشان آوردند كه آنها قبلا انجام می‌دادند و حالا دوباره می‌توانستند به آن بپردازند.

ولی اهالی گوش نكردند و همچنان به بازی الك دولك‌شان ادامه دادند؛ بدون لحظه‌ای درنگ.

 جارچی‌ها كه دیدند تلاش‌شان بی‌نتیجه است، رفتند كه به امرا اطلاع دهند.امرا گفتند: "كاری ندارد! الك دولك را ممنوع می‌كنیم."

 آن وقت بود كه مردم دست به شورش زدند و همه امرای شهر را كشتند و بی‌درنگ برگشتند و بازی الك دولك را از سر گرفتند!!!!


داستانی از ایتالو كالوینو


نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم آبان 1388 توسط علاءالدین
شب - داخلی - اطاق خواب

تو خونه داشت با زنش خوش میگذروند. تکه های شیشه ای که کف اطاق خواب ریخته بود توجهش رو جلب کرد. برگشت پشتش رو نگاه کرد دید یه نفر تو حمامه. یک جوان لخت که ترس و استرس تمام وجودش رو گرفته و اسلحه در دست، به سمتش نشانه رفته. 

جوان بهش میگه: "تو متخصص روانکاوی کودکان بودی، قرار بود به من کمک کنی، اما منو جواب کردی!!"

به صورت جوان خیره میشه. چند تا اسم هول هولکی به زبون میاره که نشون بده که هنوز یادشه. شاید از این مخمصه نجات پیدا کنه. اما اسم جوان رو یادش نمیاد.

جوان: "منو یادت نیست!!!!"

و با فریاد تکرار می کنه.

زن شوک زده به دیالوگ ها گوش میده.

جوان ناشیانه تیری به سمتش شلیک می کنه و بعد با همون اسلحه خودش رو می کشه.


روز - خارجی - خیابان منزل یک کودک - شش ماه بعد

مرد روی نیمکت نشسته و پرونده کودک رو میخونه. کودک از منزل بیرون میاد و با عینک درشتی که مشخصا مال خودش نیست شروع به دویدن میکنه. کودک رفتار های یک آدم افسرده رو داره.

مرد دنبالش میدوه. کودک وارد کلیسا میشه.


روز - داخلی - کلیسا

مرد شروع به صحبت با کودک می کنه. کودک پدرش رو از دست داده و بعد از اون دچار افسردگی شدید شده. مادرش چند روانکاو رو استخدام کرده تا به کودک کمک کنند اما همه او را جواب کرده اند. پس کودک بر این باوره که او هم کمکی نخواهد کرد.

مرد سعی می کنه با بازی کردن با سرباز های عروسکی کودک بهش نزدیک بشه و تصمیم جدی داره تا بهش کمک کنه. شاید جوری عذاب وجدان نسبت به جوانی که خود کشی کرده داره.


شب - داخلی - منزل دوست کودک - چند روز بعد

مادر کودک از مادر دوست کودک بخاطر دعوت کردن پسرش تشکر می کند و میگه که بخاطر وضعیت روحیش، کسی اون رو جایی دعوت نمی کنه.

بچه ها مشغول بازی هستن اما کودک گوشه ای تنها نشسته. پله ها توجهش رو جلب می کنه. پله هایی که بصورت مدور و زیبایی به طبقه سوم یک خانه تریبلکس راه پیدا می کنن. بالا میره تا به اطاقک زیر شیروانی میرسه. درب چوبی و قدیمی اطاق که دقیقا منتهی الیه پله ها قرار داره بازه. پسرک جلوی در و کمی عقب تر می ایستد و صداهای عجیب و غریبی می شنود. 

چند تا از هم بازی های کودک متوجه او میشوند و پله ها را بالا می آیند تا کمی تفریح کنند.

پسرک را کشان کشان و با زور درون اطاقک تاریک می اندازند و در را می بندند.

صدای موسیقی در طبقه پایین مانع شنیدن فریاد ها و التماس های پسرک می شود.

مادر نگران می شود. دنبال پسرک می گردد. پله ها را بالا میرود. صدا را می شنود. می دود. زور می زند تا در را باز کند اما قفل شده است. از پشت در با پسرک حرف می زند. 

ناگهان صدای پسرک قطع، و در هم به راحتی باز می شود.

مادر پسرک بی هوش را بغل می گیرد و خارج می شود.


روز - داخلی - بیمارستان

مرد درست پشت سر مادر که مشغول صحبت کردن با دکتر است، ایستاده.

- دکتر : "مشکل خاصی پیش نیومده. فقط..."

- مادر: "فقط چی؟"

- دکتر: "جای چند تا خراش و کوفتگی روی بدنش دیده میشه."

نگاه معنی داری به مادر می کند.

مادر چهره عصبی به خودش میگیره.

- مادر : "شما فکر می کنید من بچمو آزار میدم؟"

- دکتر: "اون آقایون فقط چند تا سوال ساده از شما می پرسن." و به سمت دو مرد کت شلواری اشاره میکنه.

مرد وارد اطاق پسرک میشه. پسرک از خواب بیدار میشه و بلافاصله از مرد می پرسه

- پسرک : "تو چرا غمگینی؟"

مرد (با تعجب) : "غمگینم؟ از کجا فهمیدی؟"

پسرک: "آره، چشمات به من گفت."

مرد کمی فکر می کند و داستان جوان را برایش تعریف می کند.

- مرد: "بعد از اون ماجرا من احساس می کنم اگر بتونم به تو کمک کنم به اون جوان هم کمک کردم."

ادامه میده "بعد از اون ماجرا من نگاهم به زندگی عوض شد. آدم دیگه ای شدم اما این آدم جدید رو زنم دوست نداره. برای همین با هم اختلاف شدید داریم. من تصمیم گرفتم کارم که با تو تموم شد به زندگی زناشوییم بیشتر از کارم اهمیت بدم."

- پسرک: "الان میخوام رازم رو به تو بگم. اما باید قول بدی به کسی نگی!"

- مرد: "قول میدم"

- پسرک: "من آدم های مرده رو میبینم!!"

- مرد (با تعجب): "میبینی؟ توی خواب؟"

- "نه تو بیداری. اونا همه جا هستن. هر چیزی رو که دوست داشته باشن میبینن. با من حرف میزنن. وقتی میان سردم میشه و میترسم."

ادامه میده: "آدمهایی که مردن خودشون هم نمیدونن که مردن"

مرد به فکر فرو میره و میگه "قول میدم بین خودمون بمونه" اما از چهرش مشخصه که باور نکرده و از نظر پزشکی یقین داره که پسرک دچار توهم و بیگانه بینی شدید شده. و خیال میکنه با چند تا دارو مشکل حل میشه.


شب - داخلی - منزل مرد

مرد وارد خانه می شود و با صدای بلند فریاد میزنه "من اومدم!!" اما جوابی نمی شنوه.

میاد توی نشیمن، میبینه زنش روی کاناپه دراز کشیده و داره فیلم عروسیشون رو نگاه می کنه و گریه می کنه. مرد یکم همراهی میکنه بعد که با محلی همسرش مواجه میشه، از وضعیت موجود ابراز شرمندگی می کنه و میگه که قول میده همه چیز به رو به راه میشه.

میاد توی آشپزخونه میبینه فقط یه ظرف غذای کثیف روی میزه. از این کار زنش ناراحت میشه و میره زیرزمین (محل کارش) و شروع میکنه پرونده جوانی که خودکشی کرده بود رو مرور میکنه. متوجه شباهتهایی بین پسرک و جوان شده بود


شب - داخلی - منزل پسرک

پسرک که از ترس زیر پتو کز کرده متوجه صدای فریاد مادرش میشه. به سمت اطاق مادر می دود. مادر درحال کابوس دیدنه و مدام اسم پسرک رو فریاد میکشه. پسرک مادر رو نوازش میکنه و همونطوری که خوابه باهاش حرف میزنه و میگه

پسرک : "من حالم خوبه مامان، خیالت راحت باشه."

مادر رو نوازش میکنه.

پسرک : "حالا راحت بگیر بخواب"

بعد از این جمله انگار آبی که روی آتش ریخته شده باشه، در خواب، لبخندی روی لبهای مادر میشینه و آرامش خواب اونو فرا میگیره.

پسرک لرزش میگیره. از دهنش بخار بیرون میاد. متوجه می شه که مرده ها دارن میان.

فرار میکنه تا بره توی اطاقش. چون اطاقش رو با مجسمه های مسیح، شمع و چیز های مقدس پر کرده و روی درش نوشته وارد نشوید.

پسر بچه ای ظاهر میشه و به پسرک که از ترس و سرما داره میلرزه میگه "بیا بهت نشون بدم بابام اسلحه اش رو کجا قایم میکنه" و به محض اینکه سرش رو برمیگردونه، میبینیم که نصفه پشت سرش توسط گلوله رفته.

پسرک فرار میکنه تو اطاقش و قایم میشه.


صبح - داخلی - زیرزمین منزل مرد

مرد هنوز داره رو پرونده جوان کار میکنه. صداش رو گوش میده که موقع مصاحبه ضبط شده.

- صدای ضبط شده: 

- "تلفن با شما کار داره!"

- "باشه الان میام"

- "زیاد طولش نمیدم. زودی بر می گردم"

- پسر بچه: "باشه"

سکوت همه اطاق رو میگیره. از نوار صدای هوا میاد فقط. مرد احساس میکنه یه چیزی شنید. نوار رو میزنه عقب اینبار با صدای بلند تر گوش میده. بله یکی داره حرف مینه. میزنه عقب. صدای بلند تر. اسپانیاییه. کلمات رو مینویسه. از تو دیکشنری معنیش رو پیدا می کنه. معنیش میشه "من نمیخوام بمیرم. کمکم کن"

صدای زنگ در میاد. زنش در رو باز می کنه. مرد جوانیه که انگار زنش اونو خیلی خوب میشناسه. مرد جوان از زن میخواد که باهاش برای خرید بره بیرون. اما زن میگه الان نمیتونه بیاد.

مرد با خودش فکر میکنه: "زنم دوست پسر داره؟!!!!!!!!"


روز - داخلی - مدرسه پسرک

مرد: "من حرف تو رو باور میکنم. میدونی اونایی که تو میبینی چی ازت میخوان؟"

پسرک : "نه، خیلی ازشون میترسم. اما فکر کنم ازم کمک میخوان"

مرد: "منم همین فکر رو میکنم."

پسرک: "حالا چیکار کنم که برن؟"

مرد: "تنها راهش اینه که به حرفاشون گوش کنی"


شب - داخلی - اطاق پسرک

پسرک لرز وجودش رو میگیره. از دهانش بخار بیرون میاد. میترسه. نمیخواد فرار کنه. روش رو میگردونه. یه دفعه چهره دختر بچه ای تمام کادر رو با صدای افکت مهیبی پر میکنه. دختر بچه ای با موهای طلایی  که روی صورتش ریخته و چشمای از حدقه بیرون زده که درحال بالا آوردنه خیلی ترسناکه.

پسرک سفید شده از ترس اما نمیخواد فرار کنه.

- پسرک (با لکنت): "تو چیزی میخوای به من بگی؟"

دختر بچه با سر تایید میکنه.


روز - داخلی - راهرو مدرسه پسرک

- پسرک: "باهاشون حرف زدم. دیگه ازشون نمیترسم. احساس می کنم حالم خیلی خوبه"

مرد لبخند میزنه و میگه "خوشحالم که تونستم کمک کنم!"

- ادامه میده: "حالا دیگه میخوام به زندگی شخصیم برسم"

- پسرک: "من یه راهی برای اینکه رابطه تو و زنت خوب بشه پیدا کردم."

پسرک با خلوص تمام جمله هاش رو میگه.

- ادامه میده: "فقط باهاش حرف بزن موقعی که خوابه. صدات رو میشنوه اما خودش هم نمیفهمه."

مرد لبخند همراه با نگاه عاقل اندر سفیح میزنه.


غروب - خارجی - مقابل منزل مرد

مرد داره به سمت خونش قدم میزنه. در خونش باز میشه، مرد جوان از خونش بیرون میاد و سوار ماشینش میشه. مرد دنبال جوان میدوه تا یه درس حسابی بهش بده اما هرچی فریاد میزنه جوان اهمیت نمیده و میره.


غروب - داخلی - منزل مرد - ادامه

مرد وارد خونه میشه. زنش روی کاناپه چشم هاش رو بسته. فیلم عروسیشون درحال پخش شدنه. مرد نزدیک تر میاد. زن چیزی زمزمه میکنه. مرد نزدیکتر میاد.

زن (با چشمان بسته): "دلم برات تنگ شده"

مرد: "منم دلم برات تنگ شده"

زن (با چشمان بسته): "چرا رفتی؟"

مرد: "اما حالا دیگه همیشه پیشت میمونم"

از دهان زن بخار خارج میشه و خودش رو از سرما جمع می کنه.

چیزی از دست زن که در خواب عمیقی هست به زمین می افته. مرد اون رو بر میداره.

حلقه ازدواجشه.

بلافاصله دست چپش رو بالا میاره. حلقه تو دستش نیست.


موسیقی ملایمی شروع میشه.

اشک از چشمای زن سرازیر میشه. هی اسم مرد رو صدا میزنه.

مرد هم اشک از چشماش سرازیر میشه. تازه متوجه شده که خودشم (بعد از شلیک جوان) مرده.

دست روی صورت زنش که خوابیده میکشه و میگه

- مرد: "حالا احساس میکنم باید برم. یه کار نیمه تموم بود که باید انجام می دادم"

عاشقانه به زنش نگاه می کنه و ادامه میده

- "دوستت دارم."

- زن (در خواب لبخند میزنه): "منم دوستت دارم"

مرد که حالا از شیوه پسرک داره استفاده می کنه با چشمای خیس میگه:

- "حالا آروم بخواب"


و آرامش رو در چهره خواب زن به وضوح می بینیم.


تمــــــــــــــــام


نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم آبان 1388 توسط علاءالدین

جهت اولین پست، با علم به اینکه باید مثبت اندیش بود، اما چندی از قوانین مُرفی رو که تهه منفی نگریه براتون میذارم و خودم هم از این پستم حض می کنم!

جهت آشنایی بیشتر با جناب مرفی اینجا کلیک کنید.


قانون صف: 

اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید، سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد شد. 


قانون تلفن: 

اگر شما شماره‌ای را اشتباه گرفتید، آن شماره هیچگاه اشغال نخواهد بود. 


قانون تعمیر: 

بعد از این که دست‌تان حسابی گریسی شد، بینی شما شروع به خارش خواهد کرد. 


قانون کارگاه: 

اگر چیزی از دست‌تان افتاد، قطعاً به پرت‌ترین گوشه ممکن خواهد خزید. 


قانون معذوریت: 

اگر بهانه‌تان پیش رئیس برای دیر آمدن پنچر شدن ماشین‌تان باشد، روز بعد واقعاً به خاطر پنچر شدن ماشین‌تان، دیرتان خواهد شد. 


قانون حمام: 

وقتی که خوب زیر دوش خیس خوردید تلفن شما زنگ خواهد زد. 


قانون روبرو شدن: 

احتمال روبرو شدن با یک آشنا وقتی که با کسی هستید که مایل نیستید با او دیده شوید افزایش می‌یابد. 


قانون نتیجه: 

وقتی می‌خواهید به کسی ثابت کنید که یک ماشین کار نمی‌کند، کار خواهد کرد.. 


قانون بیومکانیک: 

نسبت خارش هر نقطه از بدن با میزان دسترسی آن نقطه نسبت عکس دارد. 


قانون تئاتر: 

کسانی که صندلی آنها از راه‌روها دورتر است دیرتر می‌آیند. 


قانون قهوه: 

قبل از اولین جرعه از قهوه داغتان، رئیس‌تان از شما کاری خواهد خواست که تا سرد شدن قهوه طول خواهد کشید. 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم آبان 1388 توسط علاءالدین
حذفش کردم!!!!!!!!


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم آبان 1388 توسط علاءالدین

ممنون از همه دوستانی که انواع و اقسام محبت ها رو طی کامنت های مختلف نثار بنده کردن. همه جوره توش بود، لاتی، ادبی، تهدید، تشویق و ... همشون هم واقعا صمیمانه بودن.

والا به خدا قصد بازار گرمی ندارم من.

من اومدم اینجا ناشناس باشم و حرفایی که کسی نباید بدونه رو بنویسم. وبلاگ قبلیم هم به همین خاطر بستم. یکی نیست بهش بگه آخه بابا مگه تو بیکاری دوره میفتی اینور اونور که وبلاگ منو پیدا کنی و بخونی؟؟؟!!!

قبلی رو پیدا کرد، دلم سوخت اما بستمش. این یکی رو هم پیدا کرد، دلم سوخت اما نمی بندمش. چون مثل اینکه این قصه سر دراز دارد. بازم میگرده و پیدا میکنه.

دیگه مهم نیست برام.

حرفامو پیش خودم نگه میدارم. اینجا هم بعد از کمی وقفه، دوباره شروع می کنم به نوشتن. اما با فیلتر می نویسم.

گویا آدم بعضی اشتباهاتش رو باید تا آخر عمر تحمل کنه!!!!

با عرض شرمندگی مجبورم برا نظرات تایید بزارم.

برمی گردم!


نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهارم آبان 1388 توسط علاءالدین
شاید این آخرین پست من باشه. شاید دیگه اصلا وبلاگ ننویسم.

احساس خفگی بهم دست میده وقتی بعضی ماجرا ها تمومی ندارن. هر چی سعی می کنی، زور می زنی، می جنگی، مدارا می کنی، ... اما تموم نمیشن. ول کن قضیه نیست.

نفسم داره بند میاد. نمیدونم دیگه باید چیکار کنم!

حکایت دوستی خاله خرسه.


اَه.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 توسط علاءالدین

من چرا آمده ام روی زمین؟

در یکی روز عجیب، مثل هر روزِ دگر، خسته و کوفته از کار، شدم منزل خویش.
منزلم بی غوغا، همسر و فرزندان، چند روزی است مسافر هستند، توی یک شهر غریب.
فرصتی عالی بود، بهرِ یک شکوۀ تاریخی پر درد از او . . . . . . .

پس به فریاد بلند، حرف خود گفتم من:
با شما هستم من!
خالق هستیِ این عالم و آن بالاها . . . .!
من چرا آمده ام روی زمین؟
شده ام بازیچه؟       که شما حوصله تان سر نرود؟  
بتوانید خدایی بکنید؟    و شما ساخته اید این عالم،  
 با همه وسعت و ابعاد خودش،

تا به ما بنمائید،
قدرت و هبیت و نیروی عظیم خودتان؟؟؟

هیبتا،

ما همگی ترسیدیم!

به خداوندیتان، تنمان می لرزد . . .!

چون شنیدیم ز هر گوشه کنار، که شما دوزخِ سختی دارید،............
آتشی سوزنده و عذابی ابدی!
و شنیدیم اگر ما شب و روز،     زِ گناهان و زِ سرپیچی خود توبه کنیم،
چشممان خون بارد  و بساییم به خاکِ درتان پیشانی،
و به ما رحم کنید،    و شفاعت باشد و صد البته کمی هم اقبال،  
حور و پردیس و پری هم دارید..........................
تازه غلمان هم هست،     چون تنوع طلبی آزاد است! 

من خودم می دانم که شما از سر عدل، بخت و اقبال مرا قرعه زدید،  
همه چیز از بخت است!         شده ام من آدم،
 اشرف مخلوقات، (راستی حیوانات، هرچه کردند ندارد کیفر؟) 

داشتم خدمتتان می گفتم،        قسمتم این بوده،
جنس من مرد شده !   آمدم من دنیا،    مرز سال دو هزار.
قرعه ام این کشور و همین شهر و دیار،
 پدرم این بوده،    که به من گفت:پسر! مذهبت این باشد!  راه و رسم و روشت این باشد!
سرنوشتم این بود. جنگ و تحریم و از این دست نِعَم . .  . . !
هرچه شد قرعۀ من این آمد! 
راستی باز سؤالی دارم،          بنده را عفو کنید.
توی آن قرعه کشی،           ناظری حاضر بود؟ 

من جسارت کردم، آب هم کز سر من بگذشته،
پاسخی نیست       ولی می گویم: من شنیدم که کسی این می گفت:
چشمِ تنها ز خودش بی خبر است.
چشم را آینه ای می باید، تا خودش دریابد،
تا بفهمد که چه رنگی دارد، تا تواند ز ِخودش لذّت کافی ببرد.
عجبا فهمیدم، شده ام آینه ای بهر تماشای شما!
به شما بر نخورد . . . . . .!   از تماشای قد و قامتتان سیر نگشتید هنوز؟

ظلم و جور ستمِ آینه را می بینید؟                    
شاید این آینه، معیوب و کج است، خط خطی گشته و پُر گرد و غبار!
یا که شاید سر و ته آینه را می نگرید!  
ور نه در ساحتتان، این همه زشتی و نا زیبایی؟ 

کمی از عشق بگوییم با هم.
عرفا می گویند، که تو چون عاشق من بوده ای از روز ازل، خلق نمودی بنده!
عجبا!    عشق ما یک طرفه ست؟
به چه کس گویم من؟   
 می شود دست زِ من برداری؟           بی خیالم بشوی؟
زورکی نیست که عاشق شدنِ ما برهم!
 من اگر عشق نخواهم چه کنم؟
بنده را آوردی، که شوم عاشق تو؟        
                       
می روم تا کپه ام بگذارم.
صبح باید بروم بر سر کار، پی این بدبختی، پی یک لقمۀ نان!
به گمانم فردا، جلوۀ عشق تو را می بینم،
در نگاه غضب آلود رئیسم که چرا دیر شده . . . . !
خوش به حالت که غمی نیست تو را، نه رئیسی داری، نه خدایی عاشق، نه کسی بالا دست!
تو و یک آینۀ بی انصاف!        کج و کوله ست و پر از گرد و غبار.
وقت آن نیست کمی آینه را پاک کنی؟ 

خواب سنگین به سراغم آمد.        کم کمک خواب مرا پوشانید.
نیمه شب شد و صدایی آمد،

از دل خلوت شب،   

                                از درون خود من.
من خدایت هستم،   

هرچه را می خواهی، عاشقانه به تو تقدیم کنم.

تو خودت خواسته ای تا باشی!
به همان خندۀ شیرین تو سوگند که تو،    هرچه را می بینی،
ذهن خلاق خودت خلق نمود.
هرچه را خواسته ای آمده است.    من فقط ناظر بازی توام.
منتظر تا که چه را  یا که که را خلق کنی!
تو فقط یک لحظه و فقط یک لحظه،       زِته دل، زِ درون،
                                   خواهشی نا محسوس، نه به فریاد بلند،
بلکه از عمق وجود، زِ برای عدم خود بنما،
                             تو همان لحظه دگر نابودی، به همان سادگیِ آمدنت.
خواهش بودن تو، علت خلقِ همه عالم شد.
تو به اعماق وجودت بنِگر،       زِ  چه رو آمده ای روی زمین؟
پیِ حس کردن و این تجربه ها .
                                    حس این لحظۀ تو، علّت بودن توست!
تو فقط لب تر کن، مثل آن روز نخست،
        هرچه را می خواهی، چه وجود و چه عدم، بهر تو خواهد بود.
                                 در همان لحظۀ آن خواستنت.
و تو را یاد نباشد که چه با من گفتی؟
دلبرم حرف قشنگت این بود:
شهر زائیده شدن این باشد، تا توانم که فلان کار کنم،
                      و در این خانه ره عشق نهان گشته و من می یابم.
پدرم آن آقا،           خلق و خویش، روشش، میراثش، 
         همه اش راه مرا می سازد.
بنده می خواهم از این راه از این شهر به منزل برسم.
 همه را با وسواس تو خودت آوردی. همه را خلق نمودی همه را.
تو از آن روز که خود خواسته پیدا گشتی، من شدم عاشق تو.
دست من نیست،  تورا می خواهم،
                         به همین شکل و شمایل که خودت ساخته ای،
 شرّ و بی حوصله و بازیگوش،        مثل یک بچۀ پر جوش و خروش،
ناسزا گفتن تو باز مرا می خواند،         که شوم عاشق تر،
هرچه معشوق به عاشق بزند حرف درشت،
              رشتۀ عشق شود محکمتر ....................!
دیر بازی ست به من سر نزدی!
  نگرانت بودم، تا که آمد امشب و مرا باز به آواز قشنگت خواندی!
و به آواز بلند، رمز شب را گفتی:
“من چرا آمده ام روی زمین؟”
باز هم یادم باش!         مبر از یاد مرا
             همه شب منتظر گرمیِ آغوش توام.
عشق بی حد و حساب من و تو بهر تو باد . . . .   . . . . . . . ! 

خواب من خواب نبود!       پاسخی بود به بی مهری من،
            پاسخ یک عاشق . . . . . . . . . . . . . . . . . 

به خداوند قسم، من از آن شب،
دل خود باخته ام بهر رسیدن
                    به عزیزم به خدا


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 توسط علاءالدین
درباره وبلاگ
28 سالمه، فیلمسازم، مینویسم برای اینکه
به تو آهسته و سربسته و در پرده بگویم / تا کسی جز من و تو نشنود این راز گهربار جهان را!! / آنچه گفتند و سرودند، تو آنی، ‌خود تو جام جهانی / گر نهانی و عیانی، تو همانی، تو همانی / که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی / و ندانی و ندانی و ندانی / که تو آن نقطه عشقی و تو اسرار نهانی.
..
تو سکوتی تو خود باغ بهشتی! / ملکوتی / تو بخود آمده از فلسفه چون و چرائی/ بتو سوگند گر این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی / در همه افلاک خدائی / نه که جزئی و نه چون آب در اندام سبوئی / خود اوئی خود اوئی / به خود آ تا بدرخانه متروکه هر عابد و زاهد به گدائی ننشینی / و بجز روشنی و شعشعه پرتو خود هیچ نبینی
آرشيو مطالب
Blog Skin