تبليغاتX
حکایت غول چراغ جادو
فرمانبردارم سرورم

i need some one to talk.

looking at every lines in her face, depth of her eyes, touch her soft skin, and talk about something. it does't matter what we talking about. just talk, just understand.

after that i think i'm alive and i can feel my heart beat.

that's a good dream, but just a dream. because it never happen. 

in the real world you are alone with yourself, no ears to hear, to eyes to see, no hand to take, no lip to kiss, and no foot to ran away.

and you walk through the weeks because you know something. you know you are in the earth for a reason, and every thing i this world has a reason. 

you have to do something that no body can't.

the question is: WHAT CAN I DO?


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هشتم آذر 1388 توسط علاءالدین

این احساسی ترین عکسی بوده که من تو عمرم دیدم.  چنین شاهکار رمانتیکی تو زندگیم ندیدم.

عکس در ادامه مطلب.



ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ شنبه هفتم آذر 1388 توسط علاءالدین
پشت هر مرد موفق است!

1) پشتکار

2) زن موفق

3) غیرت

4) دانش

5) پارتی

6) شخصیت

7) همه موارد


نوشته شده در تاريخ جمعه ششم آذر 1388 توسط علاءالدین

همه زندگی توهمه. چیزیه که ما رو با اون بزرگ کردن. اگر محیطمون جور دیگه ای بود، اطرافمون آدمهای دیگه ای بودن ما هم طور دیگه ای بودیم.

نوع آموزش، تربیت، فرهنگ و ... همه، ما رو اینطوری بار آوردن که اینطوری باشیم. اجسام رو اونطوری که دلمون میخواد ببینیم نه اونطوری که واقعا هست.

دنیای ماده با دنیای درون ما آدمها فرق میکنه. مساله اینه که ماده خیلی پست تر و حقیرتر از اون چیزیه که ما آدمها هستیم.


به نظرم میاد روی زمین تمدنهای بسیار زیادی زندگی کردن و تمام این پیشرفتهایی که ما کردیم رو اونها هم کردن. شاید همین کار ها، همین دین ها و همین رفتارها. شاید هم روز قیامتی بوده و و تمام شده و الان موقعیه که دوباره باید همانها تکرار بشه. البته با انسانهایی جدید (شاید هم همان ها) منظورم نظریه تکامله که هنوز خودم گیج گیجه میخورم هروقت بهش فکر می کنم.

شاید پیشرفت تمدنهای قبلی به جایی رسیده که متوجه شدن انسان رو نمیشه کنترل کرد و تنها راه رو درگیر کردن اون با مادیات تشخیص دادن که شاید موفق هم بودن. 


تئوری: اگر یه نوزاد رو جور دیگه ای پرورش بدیم، در دنیایی کاملا متفاوت کودک هم کاملا متفاوت از نسل امروزی خواهد بود. با غرایض و نگاهی متفاوت.



بعد نوشت: امروز حالم خیلی بهتره!!!! ممنون از همه دوستانی که ابراز محبت کردن.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه سوم آذر 1388 توسط علاءالدین
آدمهای مهم می میرند. همه ی تیتر اخبار و رسانه ها می شوند.

اما هیچ بخش خبری در هیچ جای دنیا اعلام نمیکند که "در حالیکه شما مشغول گوش دادن به این خبر هستید، حدود 5000 نوزاد متولد شد که هرکدام از آنها به تنهایی می توانند دنیا را تغییر دهند."


نوشته شده در تاريخ سه شنبه سوم آذر 1388 توسط علاءالدین

دیگه تموم شد! فکر کنم دیگه شما ها از دست من راحت شدید و بازهم فکر کنم که این آخرین پستم باشه.

استخونهام داره از دهنم میزنه بیرون و سردرد دخلم رو آورده. به یقین آنفولانزاش خوکیه. شک نکنید و من از همین تیریبون اعلام میکنم که اگر مُردم تقصیره دولته امریکاست.

من عمراً واسه مریضی نمی افتم. (البته نه اینکه الان افتادم ها). معده درد یا دندون درد شدید داشته باشم هم راست راست واسه خودم راه میرم و به همه کارهام هم میرسم هیچکس هم نمیفهمه که طوریم بوده. و بر مبنای قانون "ولش کن خودش خوب میشه" عمل میکنم. دکتر مکتر هم تعطیل.

اما این یکی...

بر چرک گلو و آبریزش و سردردش غلبه کردیم و پیروز گشتیم اما نامرد امروز زده تو کار استخون. خیلی حرکت ناجوانمردانه ای بود خدائیش.

هه...

اما کورخونده.

زکی...

فردا ردیف میشم تا چشمش درآد.

عوضی!


بعد نوشت: راستی اگه به رحمت ایزدی پیوستم، یکی جوانمردی کنه و این طرح انیمیشن "مرغداری وسط" رو تموم کنه.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوم آذر 1388 توسط علاءالدین
اگر زندگی طرفی که جلوت وایساده رو خلاصه کنی تو 60 دقیقه، اونوقت به خودت اجازه نمیدی هر چرت و پرتی رو بارش کنی.

فقط کافیه بفهمی که از کجا و چطوری تا اینجا که جلوی تو وایساده، خودش رو کشونده.


بعد نوشت: مخاطب خاص نداره

نصف شب نوشت: این مریم خانوم عجب پست محشری زده. کلی حال کردم با شعرش. از اینجا بخونید.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم آذر 1388 توسط علاءالدین

قوانین کائنات همیشه یکسان عمل می کنن؟

قانون جاذبه همیشه مثل یه ماشن کار می کنه و اصلا فکر نمیکنه؟

آیا دین در اعتقادات تاثیری در خلق پدیده ها ندارند؟

آیا در فیزیک کوانتوم، دین و آیین جایگاهی دارد؟


به نظرم میاد که جاذبه، یک ماشین نیست. هوشمند است.

تفکر دارد. هر آنچه که در ذهن خلق شود در دنیای مادی خلق نمیکند.


دارم روش کار می کنم


نوشته شده در تاريخ شنبه سی ام آبان 1388 توسط علاءالدین

تویی که خودت نیستی. و خودت هم میدونی که خودت نیستی. یعنی کس دیگه ای هستی که الان در قالب توئه. تویی که فکر می کنی این گند هایی که تو زندگیته رو یکی دیگه اومده زده و رفته و همش دنبالش میگردی که کی بوده. توئی که همش غر میزنی، نق میزنی و از اون طرف اون یکی که خودت نیست کار ها رو به هم میریزه و تو میدونی که اونی که داره کارها رو به هم میریزه خودت هستی اما جرأتش رو نداری که بگی خودم هستم!


خودت باش.


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و نهم آبان 1388 توسط علاءالدین
خرسنــد شدیـــم از این کــه امــروز رنگی دگــــر است، نه رنگ دیـــــروز

تــــا شب نشـــده رنگ دگـــر شـــد گفتند از این نکته، هـــزار نکته بیاموز


فریــــــ ـ ـاد زدیم که چرخ گــــــردون لیـــــ ـ ـلا تو نداده ای به مجنـــون

فریـــــ ـ ـاد برآمد آنکه خــــــاموش  کـم  داد  اگــر ،   نگیرد  افــــزون


خــاموش شدیــم و در خَـمـــوشی رفتیــــــم  سراغ  مـــــی  فروشی

فریــــــ ـ ـاد زدیـــم دوای ما کـــــو؟ گوینــــد دواست بـــــاده نـــوشی!


هوشیــار نشد، مگر که مَـــدهوش این بــــار ِ گــــران بگیــــرم از دوش

آرام کنـــــــ ـ ـار گوش ما گفـــــــت این بــــار گــران تو مفت مـفروش


از خود به کجـــا شوی تو پنهــــان؟ از خود به کجـــا شوی گریــــــزان؟

بیـــــــداری دل چنیـــــن مخوابـــان سخت آمده است، مبخش آسان


هوشیار شدیم از این که هستیم رفتیــــــم و در ِ میــــــکده بستیم

با خود به سخن چنین نشستیم ما بـــــاده نخورده ایم و مستیم؟


مسجــد سرِ راه از آن گذشتیم بر روی درش چنیــــــن نوشتیم

در میــــکده هم خدای بـینـی با  مرد  خدا  اگر  نشیــنـی


(مسعود فردمنش)


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 توسط علاءالدین
درباره وبلاگ
28 سالمه، فیلمسازم، مینویسم برای اینکه
به تو آهسته و سربسته و در پرده بگویم / تا کسی جز من و تو نشنود این راز گهربار جهان را!! / آنچه گفتند و سرودند، تو آنی، ‌خود تو جام جهانی / گر نهانی و عیانی، تو همانی، تو همانی / که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی / و ندانی و ندانی و ندانی / که تو آن نقطه عشقی و تو اسرار نهانی.
..
تو سکوتی تو خود باغ بهشتی! / ملکوتی / تو بخود آمده از فلسفه چون و چرائی/ بتو سوگند گر این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی / در همه افلاک خدائی / نه که جزئی و نه چون آب در اندام سبوئی / خود اوئی خود اوئی / به خود آ تا بدرخانه متروکه هر عابد و زاهد به گدائی ننشینی / و بجز روشنی و شعشعه پرتو خود هیچ نبینی
آرشيو مطالب
Blog Skin